دانلود دکلمه اشعار زیبا با صدای شاعران
دکلمه با صدای خسرو شکیبایی
سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است
اما تو لااقل
حتی هر وهله
گاهی
هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست
راستی خبرت بدهم خواب دیدهام خانه ای خریدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیدیوار ... هی بخند
بیپرده بگویمت: چیزی نمانده است
من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
یادت میآید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟
نه ریرا جان! نامهام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت مینویسم
حال همه ما خوب است اما تو باور نکن
بیا برویم رو به روی باد شمال
آن سوی پرچین گریه ها سرپناهی خیس از مژه های ماه را بلدم که بیراهه ی
دریا نیست
دیگر از این همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام
بیا برویم..
آن سوی هرچه حرف و حدیث امروز است
همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی است
می توانیم بدون تکلم خاطره ای حتی کامل شویم
می توانیم دمی در برابر جهان به یک واژه ی ساده قناعت کنیم
من حدس میزنم از اواز آن همه سال و ماه هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را
به یاد آورم
من خودم هستم, بیخود این آینه را رو به روی خاطره نگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخاستم...
دارم هی پای به پی نرفتن صبوری میکنم
صبوری میکنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری میکنم تا ترنم نام تو در ترانه کامل تر شود
صبوری میکنم تا طلوع تبسم, تا سهم سایه, تا سراغ همسایه
صبوری میکنم تا مدار, مدارا, مرگ
تا مرگ خسته از دق الباب نوبتم, آهسته زیر لب چیزی, حرفی, سخنی بگوید
مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت
مرا نمی شناسد مرگ
یا کودک است هنوز و یا شاعران ساکتند
حالا برو ای مرگ, برادر, ای بیم ساده آشنا
تا تو دوباره باز آیی, من هم دوباره عاشق خواهم شد...
سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است
اما تو لااقل
حتی هر وهله
گاهی
هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست
راستی خبرت بدهم خواب دیدهام خانه ای خریدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیدیوار ... هی بخند
بیپرده بگویمت: چیزی نمانده است
من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
یادت میآید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟
نه ریرا جان! نامهام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت مینویسم
حال همه ما خوب است اما تو باور نکن
بیا برویم رو به روی باد شمال
آن سوی پرچین گریه ها سرپناهی خیس از مژه های ماه را بلدم که بیراهه ی
دریا نیست
دیگر از این همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام
بیا برویم..
آن سوی هرچه حرف و حدیث امروز است
همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی است
می توانیم بدون تکلم خاطره ای حتی کامل شویم
می توانیم دمی در برابر جهان به یک واژه ی ساده قناعت کنیم
من حدس میزنم از اواز آن همه سال و ماه هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را
به یاد آورم
من خودم هستم, بیخود این آینه را رو به روی خاطره نگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخاستم...
دارم هی پای به پی نرفتن صبوری میکنم
صبوری میکنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری میکنم تا ترنم نام تو در ترانه کامل تر شود
صبوری میکنم تا طلوع تبسم, تا سهم سایه, تا سراغ همسایه
صبوری میکنم تا مدار, مدارا, مرگ
تا مرگ خسته از دق الباب نوبتم, آهسته زیر لب چیزی, حرفی, سخنی بگوید
مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت
مرا نمی شناسد مرگ
یا کودک است هنوز و یا شاعران ساکتند
حالا برو ای مرگ, برادر, ای بیم ساده آشنا
تا تو دوباره باز آیی, من هم دوباره عاشق خواهم شد...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۱ ساعت 17:20 توسط خوش نظر
|
تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود