کامنت معصومه

معصومه در کامنتش نوشته...

میگم چه کاریه که این دخترا توی نت کلمات رو دست و پا شکسته

میگن و آدمو گیج میکنند

ماجرایی که میخوام براتون بگم به همین موضوع مربوطه

********************

چند سال پیش توی سایتی عضو بودم و بیشتر وقتا مطلب طنز میذاشتم

یه اکانتی بود که همیشه بازدید می کرد و راجع به واقعی و یا داستانی

بودن مطالب سوال می کرد

کم کم متوجه شدم نوع حرف زدنش شبیه دختراست گفتم بپرسم ببینم

این یارو خانومه یا آقا ...

پیام دادم : ببخش که می پرسم شما خانم هستی ؟

جواب داد : نه من دخملم

من پرسیده بودم خانم هستی و اون جواب داد نه ...

از «نه» گفتنش اینطور خیال کردم که باید پسر باشه

ولی هرچی فکر کردم دخمل چیه ... چیزی به فکرم نرسید . و روم نشد

از خودش بپرسم

با دیدن کلمه « دخمل » ، کلماتی مانند « دخمه » « مالیخولیا » « مخملک »

« خناق » « سرخک» « موخوره » به ذهنم رسید . {#}

به خودم گفتم حتما اینم اسم یه بیماریه . ولی تعجب کردم که چرا تا حالا

نشنیده ام

بعد اینطور خودم را متقاعد کردم که حتما اسم یه بیماری جدیده و نادره . 

مثل ابولا یا پارکینسون و ...

برای اطمینان بیشتر پرسیدم : جدی دخملی ؟؟

جواب داد : آره بدبختانه

اینجا دیگه از بدبختانه گفتنش باورم شد که اسم بیماریه ...

گفتم : ببخش دوباره می پرسم از این بابت ناراحتی

گفت : آره داداش ... خیلی

دیگه مطمئن شدم که با یه بیمار دارم صحبت میکنم . دلم بحالش می سوخت .

برای اینکه اطلاعات بیشتری از بیماریش بدست بیارم با احتیاط

پرسیدم : دخملی مادرزادیه ؟؟

پیام داد : داداش گرفتی ما رو ؟ خوب همه دخملا مادرزادین دیگه 

گفتم : منظورم این بود که جزو بیماریهای صعب العلاج به حساب میاد ؟

جواب داد : بیماری؟ .. منظورت چیه ؟

گفتم : همون بیماریتو میگم دیگه ... گفتی به دخملی مبتلا هستی{#}

جواب داد : بیمار جد و آبادته .... دیوانه .. دخمل یعنی دختر... من دخترم ...

عجب آدم خنگی هستی .....{#}

و بعد در ادامه پیامش با اشتهای سیری ناپذیری هرچی فحش و ناسزا بلد

بود نثارم کرد{#}



و من در سایه این تحقیق و پژوهش و شنیدن یه عالمه ناسزا ، متوجه شدم

دخمل همون دختره و سطح معلوماتم بالا رفت {#}

راست گفتن که نابرده رنج گنج میسر نمی شود{#}

دخترم

 

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست

و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این‌که عشق تکیه‌کردن نیست

و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

...و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت

سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز

با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی

که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست

و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری

که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی

به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...

که محکم هستی...

که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی یاد می‌گیری

بگذر

بگذر شبی به خلوت این همنشین درد

تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد

خون می رود نهفته ازین زخم اندرون

ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد

یک پر...

 

يك افسانه صحرايي از مردي ميگويد كه ميخواست به واحه ديگري مهاجرت كند و شروع كرد به بار كردن شترش . 

فرشهايش ، لوازم پخت و پز ، صندوق لباسهايش و ... را بار كرد و حيوان همه را پذيرفت . وقتي ميخواستند به راه بيفتند ، مرد پر آبي زيبايي را به ياد آورد كه پدرش به او هديه داده بود . 

پر را برداشت و بر روي شتر گذاشت . اما با اين كار ، جانور زير بار تاب نياورد و جان سپرد . 

مرد فكر كرد : شتر من حتي نتوانست وزن يك پر را تحمل كند !

 

گاهي ما هم در مورد ديگران همين طور فكر ميكنيم . نمي فهميم كه يك شوخي كوچك ما ، شايد همان قطره اي بوده است ، كه جامي پر از درد و رنج را لبريز كرده است !

خبر

باز هم افتخاری دیگر از آذربایجان عزیز

آقای محمد شکری فرد دانش آموز هشترودی موفق گردید رتبه سوم کشوری جشنواره جوان خوارزمی را در رشته شعر و ادب از آن خود کند . آفرین به این عزیز هشترودی و تبریک فراوان

یکی از غزل های این شاعر جوان که برای حادثه زلزله ورزقان سروده


زیر آوار سنگ ها ماندی ، عرش در عرش آسمان لرزید

داغ "بم" باز تازه شد انگار ، باز هم قلب یک جهان لرزید!

از دِهت درد سرکشی مانده است ، چشم های مشوشی مانده است

زیر آوار، آرشی مانده است ، تیر در بین هر کمان لرزید؟

لرزه در جان روستا افتاد ، آه...این بار جای دریاها

خاک بلعید جسم "سارا" را ، کوه از درد "خان چُبان" لرزید

عصر یک روز گرم "مردادی" ، "آذری_آذری" زمین رقصید

"آشیقی" داشت نغمه سر می داد ، تن ت تن تن ت تن کُنان لرزید

شانه در شانه ی الهه ناز ، ناله سر داد باز مرغ سحر

بازتابَش به آسمان ها رفت ، از صدایش تن "بنان" لرزید

درد را در چکامه ها خواندیم ، آخر شاهنامه ها خواندیم

صبح در روز نامه ها؛خواندیم ، عصرِ دیروز:"وَرزِقان لرزید!"

دکلمه بسیار زیبای “ باغ بی برگی ” از مهدی اخوان ثالث

دکلمه بسیار زیبای “ باغ بی برگی ” از مهدی اخوان ثالث


مهدی اخوان ثالث (زاده اسفند ۱۳۰۷، مشهد- درگذشته ۴ شهریور ۱۳۶۹، تهران) شاعر پرآوازه وموسیقی‌ پژوه ایرانی است. تخلص وی در اشعارش «م. امید» بود.
اخوان ثالث در شعر کلاسیک ایران توانمند بود. وی به شعر نو گرایید. او آثاری دلپذیر در هر دو نوع شعر به جای نهاده‌است. همچنین او آشنا به نوازندگی تار و مقام‌های موسیقیایی بوده‌است.

اخوان ثالث چهل روز پس از بازگشت از خانه فرهنگ آلمان در چهارم شهریور ماه سال ۱۳۶۹ در تهران از دنیا رفت. وی در توس در کنار آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شده است.

باغ بی برگی

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید، یا نروید، هر چه در هر کجا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی چه می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز


دانلود با لینک مستقیم : 

دانلود

حجم = ۵۸۴ کیلوبایت | مدت = ۲:۱۳ دقیقه | فرمت فایل = MP3 | کیفیت : ۳۲

ای هنوز بی نظیر

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیـر           

این هـبوط بی دلـیـل، این سـقـوط ناگـزیــر

آســمـان بـی هــدف، بــادهــای بـی طــرف            

 ابـرهای سـر به راه، بـیـدهای سر به زیــر

ای نـظـاره شـگـرف، ای نـگــاه نــاگــهــان            

 ای هـمـاره در نظر، ای هـنوز بی نـظـیــر

آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصـیح            

 مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویـر

مثـل شـعـر نـاگـهـان، مثـل گـریـه بی امـان            

 مثل لحـظـه هـای وحـی، اجـتـنـاب نـاپـذیـر

ای مـسـافــر غـریـب، در دیـار خـویـشـتـن            

  با تـو آشـنـا شـدم، با تـو در هـمـیـن مـسیـر

از کـویر سـوت و کور، تا مـرا صـدا زدی            

 دیـدمت ولی چه دور، دیـدمت ولی چه دیـر

این تویی در آنطرف، پشـت میـله ها رهــا            

  این مـنم در ایـنطرف، پشـت میـله ها اسیـر

دســت خـسـتـه مـرا، مثـل کــودکـی بـگـیـر            

 با خـودت مـرا ببر، خـسـته ام از این کویـر

 

تقدیم به روان پاک دکتر علی شریعتی

 " قیصر امین پور"

ترصیع و موازنه

آموختیم كه سجع زمانی ایجاد می گردد كه یكی از سه شرط ( یكسانی در وزن : سجع متوازن ) ، ( یكسانی در حرف پایانی : سجع مطرّف ) و  (یكسانی در وزن و حرف پایانی : سجع متوازی ) را دارا باشد و دانستیم كه جایگاه سجع در پایان دو جمله است به شرطی كه كلمه های پایانی تكراری و هم معنی نباشند . اینك به توضیح كاربرد سجع در  نقاط مختلف دو مصراع یا دو جمله  (  ترصیع ، موازنه ) می پردازیم  .
ادامه نوشته

علایم اختصاری --------- مرتبط با درس نظام معنایی زبان فارسی 3

 یکی از راه های ساخت واژه های جدید علایم اختصاری است ؛ بدین گونه که نخستین واجهای چند کلمه را با هم می آمیزند و کلمه ی جدیدی می سازند.

برای دیدن علایم اختصاری برو به ادامه مطلب...


ادامه نوشته

دوستی

 دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ایست. هول هولکی و دم دستی،

این دوستی‌ها برای رفع تکلیف خوبند، اما خستگی‌ت را رفع نمی‌کنند. این چای خوردن‌ها دل آدم را باز نمی‌کند، خاطره نمی‌شود، فقط از سر اجبار می‌خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی‌کنی...

-دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است. پر از رنگ و بو، این دوستی‌ها جان می‌دهد برای مهمان‌بازی ،برای تعریف کردن لطیفه‌های خنده‌دار، برای فرستادن اس ام اس‌های صد تا یه غاز. برای خاطره‌های دم دستی، اولش هم حس خوبی به تو می‌دهند. این چای زود دم خارجی را می‌ریزی در فنجان بزرگ، می‌نشینی با شکلات فندقی می‌خوری و فکر می‌کنی خوشحال‌ترین آدم روی زمینی. فقط نمی‌دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دو ساعت می‌شود رنگ قیر!یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می‌دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای...!

-دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است. باید نرم دم بکشد. باید انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی، باید صبر کنی، آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی. باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک، خوب نگاهش کنی، عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشیش و زندگی کنی

درس هفت و یازده ادبیات فارسی سال چهارم

معنی وتوضیحات درس هفتم "بهار عمر" ودرس یازدهم " سرود عشق" امام خمینی (ره) زبان وادبیات فارسی سال چهارم عمومی


ادامه نوشته

ماه های ایرانی

ماه های ایرانی

از وبلاگ آقای معصومی همکار محترم در خلخال


در ادامه مطلب...

ادامه نوشته

فعل «نشانده است» چند تکواژ است؟

به عرض می رساند که در این رابطه باید برگردیم به مباحث مورد نظر در امتحانات نهائی و آزمون های سراسری که خودشان جواب داده اند، گر چه گاهی با مسائل و مباحث کتاب های درسی تناقضاتی دارند. به هر حال این آزمونها برای ما می تواند ملاک و معیار باشد.

زبان فارسی 3 عمومی  شهریور 82  

1- تعداد تکواژها ی جمله ی مقابل را بنویسید.

زاده می شود کودک صبح.        پاسخنامه : ( هشت تکواژ)

 نتیجه : تکواژ ماضی ساز« د» محاسبه نشده است. 

زبان فارسی 3 عمومی دی ماه 82 

1- نوع تکواژهای آزاد واژه های « آفریدگار» و «نمناک» را بنویسید.

پاسخنامه : (بن ماضی -  اسم )

نتیجه : «د» در «آفریدگار»، جزیی از بن ماضی محسوب شده است نه تکواژ جدا .

بنابراین فعل(نشانده است) را می توان :بن ماضی(نشاند)+ (ه)+(است)+شناسه ی تهی گرفت= 4 تکواژ

برای توضیح بیشتر به نمونه های دیگر به ادامه ی مطلب رجوع کنید.

ادامه نوشته

حجاب

بانوی باحجابی داشت در یکی از سوپرمارکت‌ های زنجیره‌ای در فرانسه خرید می‌کرد؛ خریدش که تمام شد برای پرداخت رفت پشت صندوق . . . صندق‌دار زنی بی‌حجاب و اصالتاً عرب بود . . . ! صندوق‌دار نگاهی از روی تمسخر به او انداخت و همینطور که داشت بارکد اجناس را می‌گرفت ، اجناس او را با حالتی متکبرانه به گوشه میز می‌انداخت. اما خا نم باحجاب ما که روبنده بر چهره داشت خونسرد بود و چیزی نمی‌گفت و این باعث می‌شد صندوقدار بیشتر عصبانی شود . . . ! بالاخره صندوق‌دار طاقت نیاورد و گفت: « ما اینجا توی فرانسه خودمون هزار تا مشکل و بحران داریم و این نقابی که تو روی صورتت داری یکی از همین مشکلاته که عاملش تو و امثال تو هستید . . . ! ما اینجا اومدیم برای زندگی و کار . . . نه برای به نمایش گذاشتن دین و تاریخ . . . ! اگه می‌خوای دینت رو نمایش بدی یا روبنده به صورت بزنی برو به کشور خودت و هر جور می‌خوای زندگی کن . . . ! » خانم محجبه اجناسی رو که خریده بود توی نایلون گذاشت، نگاهی به صندق‌دار کرد . . . سپس روبنده را از چهره برداشت و در پاسخ خانم صندوق‌دار که از دیدن چهرهٔ اروپایی و چشمان رنگین او جا خورده بود گفت: « من جد اندر جد فرانسوی هستم . . . این دین من است و اینجا وطنم . . . شما دینتان را فروختید و ما خریدیم . . . ! »